آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

83.دختر مهربون:*

1392/1/23 21:31
نویسنده : مامان آرام
186 بازدید
اشتراک گذاری

امروز دلم گرفته بود ... آخه تولد سیمائه و همه رفتن خونه ی دایی افشین ... بعد این همسایه بالایی بعد از 2 ماه خانومش قدم رنجه کرده اومده! آقاهه هم اصلا سر کار نمیره و همش اینور اونورن ... من هرچی به مرتضی میگم حتی زودتر بیا میگه کار دارم! بعد نمیدونم این چرا کار نداره؟! خلاصه که دلم گرفته بود دیگه ... زنگ زدم به بابا گفت دارن میرن خونه ی افشین اینا منم نشستم به گریه کردن ... بعد مثلا برای اینکه آمیتیس متوجه نشه! رفتم تو دستشویی:دی  وقتی اومدم بیرون دیدم مثل آدم بزرگای نگران وایساده پشت در نگاهم میکنه:* بعد خندیدم بهش و یه کم خیالش راحت شد رفت اونور ... بعد خیلی بانمک با روروئکش میومد از جلوم رد میشد یه ذره میرفت پاهاشو میگرفت بالا که سر بخوره ... بعدم نگاهم میکرد که نگاش کنم و بخندم براش:* قربونت برم که از الان ناراحتیهای منو میفهمی و سعی میکنی کمشون کنی:* کی میشه حرف بزنی و شادم کنی؟

خدایا بسمه دیگه 10 ماه شد:( خوب برمون گردون سر خونه زندگیمون دیگه:(دلم تنگه:(

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مامان آیسا
24 فروردین 92 1:04
میبوسمت عزیزم قربون دل مهربونت برم دیگه گریه نکنیاااااااااااا

خدا نکنه خاله مرسی چشمممممممممممممم
فرناز مامی علی
24 فروردین 92 1:16
الهی آرام جون ...

ای کاش منم فامنین بودم دوست میشدیم ...

میگم بیخیال دور و بر باش ....حییوونی بچم رو ناراحت نکن ......الهی حتی تصورشم ناراحتم میکنه ...ناااااااااازی آمیتیس

انشالا برمیگردی به زودی زود ..ولی فک کن دلت طاقت میاورد از اقا مرتضی دور باشی عوضش خونه ی افشین اینا باشی؟؟؟؟؟؟ ....100 برابر الان بیحوصله مبشدی ...خدا رو شکر پیش همید


نه نمی ارزید فرناز ولی ای کاش قدرم مثل همسایه دونسته میشد ... نمیدونم متوجه میشین یا نه؟ کارایی که من میکنم شده وظیفه و اومدن اون شده لطف
tahmin
24 فروردین 92 12:41
دوووووووووووووستم الهی گریه کردی ؟
تموم میشه به زودی عزیزم
بچه ها خیلی خوب میفهمن نمیدونم چیجوری !!
یه بار من یه چی خوردم پرید تو گلوم سرفه ام گرفت اساسی رفتم تو اشپزخونه اب بخورم این گل بیچاره همچین هراسان اومد دنبالم و با چشمای نگران نگاه میکرد که دلم براش کباب شد !! کاملا درک میکرد انگار و نگران بود ! برام جالب بود اخه من زیاد بچه کوچیک ندیدم دور و ورم

تهمین داغونم و خسته ولش بتن الان خوبم آره خیلی باهوشن موش موشکا
هانی
24 فروردین 92 13:21
الهی فداش بشم مثل مامانش مهربونه...
ناراحت نباش آرام جونم به زودی برمیگردی من میدونم


مرسی خاله ایشالا
زهرا
24 فروردین 92 13:54
درکت میکنم آرام جون ...

ولی خوب این نیز میگذرد ...


کلا تمام زندگی ما زن ها وظیفه است و آقایون اخمشون هم لطف ...

باز هم خدا رو شکر که صحیح و سالم کنار همین !

موندن همسرتون سرکار هم از وظیف شناسیشونه و خوردن نون حلال !

میدونم یاسی ولی این چیزا رو که میبینم دلم میگیره ... مرتضی خودشم میگه من حقوق میگیرم پس باید درست کار کنم