83.دختر مهربون:*
امروز دلم گرفته بود ... آخه تولد سیمائه و همه رفتن خونه ی دایی افشین ... بعد این همسایه بالایی بعد از 2 ماه خانومش قدم رنجه کرده اومده! آقاهه هم اصلا سر کار نمیره و همش اینور اونورن ... من هرچی به مرتضی میگم حتی زودتر بیا میگه کار دارم! بعد نمیدونم این چرا کار نداره؟! خلاصه که دلم گرفته بود دیگه ... زنگ زدم به بابا گفت دارن میرن خونه ی افشین اینا منم نشستم به گریه کردن ... بعد مثلا برای اینکه آمیتیس متوجه نشه! رفتم تو دستشویی:دی وقتی اومدم بیرون دیدم مثل آدم بزرگای نگران وایساده پشت در نگاهم میکنه:* بعد خندیدم بهش و یه کم خیالش راحت شد رفت اونور ... بعد خیلی بانمک با روروئکش میومد از جلوم رد میشد یه ذره میرفت پاهاشو میگرفت بالا که سر بخوره ... بعدم نگاهم میکرد که نگاش کنم و بخندم براش:* قربونت برم که از الان ناراحتیهای منو میفهمی و سعی میکنی کمشون کنی:* کی میشه حرف بزنی و شادم کنی؟
خدایا بسمه دیگه 10 ماه شد:( خوب برمون گردون سر خونه زندگیمون دیگه:(دلم تنگه:(


83.دختر مهربون:*
